• تاریخ : ۸ام اسفند ۱۳۹۶
  • موضوع : مطالب سایت
  • نظرات : دیدگاه‌ها برای ویژه/فاجعه در مدارس دخترانه تهران اینها دختران آمریکا وغرب بسته هستند

ویژه/فاجعه در مدارس دخترانه تهران

اینها دختران آمریکا وغرب نیستند!اینجا مدارس دخترانه ایران است!

یک گزارش برای اولین بار از یک فاجعه !

ببینید
فوری️️️

سنخرانی های جنجالی که کسی ازش خسته نمیشه

کافیه یبار گوشی بدی

چه اتفاقاتی افتاده و بی خبریم

️فقط بیا ی نگا بکن

خوب نبود برواوففف بهترین کانال جوک رو یافتم

انقد بخندی که برینی

‼️اگه بیماری قلبی نداری بیا تو?‍

چیزی که تو آسمونا میخاستی

لینکو لمس کن
تا آسمان:
تا آسمان
قسمت چهل و پنجم
“علی توروخدا این حرفارو بس کن،احساس بدی بهم دست میده”
خندید و نفس عمیقی کشید و سکوت…
ایندفعه رفتن علی ۲ ماه طول کشید،نشسته بودم روی ایوون و محو آسمون بودم میدونستم علی هم به آسمون خیره شده.
یک دفعه دلم درد گرفت،اول فکر کردم از همون دردای همیشگیه،اما منظم بود و شدید احساس کردم وقتشه،سریع مامان و مامان بتول رو بیدار کردم،جلوی دهنمو گرفته بودم که جیغ نزنم اما چشام داشت سیاهی و میرفت.
توی بیمارستان صدای دکتر رو شنیدم که داد زد،طبیعی فایده نداره ،باید عمل شه ،دوقلوئه.
و بعد بیهوشی…همه جا پر از نور بود،اینقدر زیاد که چشمم رو میزد،دستمو سایبون کردم و بزور اطرافم رو نگاه کردم ،یک باغ بزرگ بود ،دلم میخواست بتونم راحت همه جارو نگاه کنم اما شدت نور نمیذاشت،شبح یک مرد رو از دور دیدم،داد زدم:”علی…علی جان تویی؟”
احساس کردم نزدیکتر شد فقط میتونستم پوتین هاشو ببینم،امد جلو و گفت:”علی رو فرستادم بیاد زن داداش”
تمام توانمو جمع کردم و سرمو بالا گرفتم یک لحظه تونستم چهره اش رو ببینم،خودش بود همون عکس روی طاقچه،احمد…
با ضربه ی آهسته ای که پرستار به صورتم زد بهوش اومدم،چشامو باز کردم و با بیحالی گفتم:”علی اومده؟”
پرستار با تعجب گفت:”جل الخالق،تو که بیهوش بودی از کجا فهمیدی شوهرت اومده؟”
خواستم از جام بلند شم که درد یک زخم زیر دلم بهم اجازه نداد…با لبای خشکیده گفتم:”بچم کجاست؟”
پرستار که مشغول کارش بود،با خنده گفت:”بچه؟توی بیهوشی میفهمی شوهرت اومده بعد ۹ ماه نفهمیدی دوقلو داری،یک پسر کاکل زری،یک دختر لپ قرمزی”
باورم نمیشد…بخاطر ماده ی بیهوشی دوباره خوابم برد،وقتی بیدار شدم علی رو با سر و روی خاکی بالای سرم دیدم،اشکام ریخت و با صدای بیجونم گفتم:”علی…”
“جان علی…بخاطر تو از منطقه یکراست اومدم بیمارستان…”با ذوق ادامه داد:”ستاره دیدی هم دختر داریم هم پسر؟”
خندیدم و گفتم:”بچه ها کجان؟”
“الان میارن”
مامان اومد توی اتاقو گفت:”مادر به قربونت بشه،چقدر ضعیف شدی”
همون موقع مامان بتول و با پرستار،در حالیکه بچه هارو بغل کرده بودن اومدن،هر دوشون همزمان گریه میکردن،پرستار به علی گفت:”همه چیز مرتبه آقای دکتر میتونین تشریف ببرین.
علی با خوشحالی بچه رو از دست پرستارگرفت و گفت:”کی میتونه از اینا دل بکنه”
بعد از ۱۰ روز برگشتم خونه،بچه ها حسابی بدقلقی میکردن،ریحانه همش دل درد بود و احمد هم سخت شیر میخورد،علی توی مدتی که بود،شبا بچه هارو نگه میداشت و تا من و مامانها استراحت کنیم.
روز رفتنش گفت:”ستاره فکر کنم بخاطر این دوتا فسقلی…”
حرفشو ادامه نداد و ساکش رو برداشت.
“بخاطر این دوتا چی؟”
“دوشب قبل از اومدنم عملیات بود،یکدفعه یک خمپاره زدن بینمون،ستاره…انگار دستی هولم داد عقب،خراشم بر نداشتم…شایدم لایقه…”
صورتش رو برگردوند تا اشکاش رو نبینم،نگاهی به عکس احمد روی طاقچه کردم و زیر لب گفتم:”ممنون داداش احمد”
روزهای سخت بچه داری شروع شد و….
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار