• تاریخ : ۱۴ام فروردین ۱۳۹۷
  • موضوع : مطالب سایت
  • نظرات : دیدگاه‌ها برای از چیزهای کوچک زندگیت لذت ببر… یه روز به عقب برمیگردی؛ نگاه میکنی و بسته هستند

از چیزهای کوچک زندگیت لذت ببر…
یه روز به عقب برمیگردی؛
نگاه میکنی و متوجه میشی که
اوناها مهترین های زندگیت بودند…!

movafaghiyatاز چیزهای کوچک زندگیت لذت ببر... یه روز به عقب برمیگردی؛ نگاه میکنی وازمن به شما نصیحت:

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر ازهمه تنهاست..
اون رو تنها نذارید..
چون …
هیچوقت به شما نمیگه که…
بهتون نیاز داره …

movafaghiyat️ پوکر را در اسکای بت تجربه کنید️
اپلیکیشن اندروید سایت اسکای بت

لینک ثبت نام در سایت

عضویت در کانال
بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۲۳۱

با مهر نگاهش کردم و اونم به روم لبخند زد: بعد توی نگاه مامانت یه برقی نشست و گفت پریزاد با رضایت خانوادش عروست می شه.اما واقعا سخت بود ، من برای هرجوابی که به پرسشای مادرت می دادم چندکیلو وزن کم می کردم چون واقعا جدی باهام برخورد می کردند..اما حالا..دختر خوشگلش زن منه و توی بغلمه.
لبخندم عمیق تر شد و به اتاق آکوستیک خیره شدم: برام آهنگ می خونی؟
رد نگاهم و گرفت و به اون اتاق رسید: می خوای باهم بریم توش و بخونیم؟
با ذوق کف دستام و بهم کوبیدم ، تمام تلاشم این بود فراموش کنم چه اتفاقاتی افتاده: می شه ؟
دستم و گرفت و آروم بوسید: یه شرط داره!
خودم و جلوی صورتش کشیدم و با دستای کوچیکم صورتش و قاب گرفتم.بوی کاج بلند تر شد: می شنوم!
نگاهش شره کرد از عشق:عروسی رو بندازیم جلو..توی همین تابستون.
چشمام برق زد ، بدون هیچ خجالتی پریزادی شدم که قبا بودم : آقا بی تاب تشریف دارن؟
خندید و این بار روی چشم راستم و بوسید: ناجور..
مثل ایکیوسان توی بغلش نشستم و دستم و روی موهام کشیم و ادای فکر کردن درآوردم.عین پدرای مهربون نگاهم کرد ، از همونایی که نداشتم: قبوله ..بریم.
گفتم و از جام پریدم پایین و نگاهم لحظه ای به ماگ هامون خیره شد که دیگه بخاری ازشون بلند نمی شد، سرد شده بودند.دستم و با شوق گرفت و زمزه کرد : ای جانم..عروس خوشگل منی تو.
لبخندی زدم و با هم وارد اتاقک آکوستیک و عایق صدا شدیم.گوشی سیاه رنگ و با ذوق روی گوشام گذاشتم وبه طرفش چرخیدم.بوسی توی هوا واسم فرستاد و بعد طاقت نیاورد و این بار اون عکاسم شد و ازم توی اون ژست یک عکس گرفت.وقتی به اندازه ی کافی شیطونی کردم و اون با لبخند همراهیم کرد به طرف خروجی اتاق رفتم : خب..من می رم بیرون و تو بخون.
باهام خاج شد و بعد کمی سروکله زدن با اون همه دکمه و صفحه که این طرف اتاق و قسمت بیرونیش بود صدای موسیقی ای پخش شد.اول نرم و کوتاه لب هام و بوسید و بعد با آرامش و مردونه وارد اتاق شد.به قد و قامتش خیره شدم.به اون جین یخی رنگ تنش و پیراهن آستین بلند سفیدش که آستیناش و تا کرده بود و رگ های برآمده و پر پیچ و تاب دستاش و نشون می داد.کتونی های سفید و مارکش و هم دوست داشتم.کلا من این آدم و با همه ی وجودم دوست داشتم.وارد اتاقک شد و من براش دست تکون دادم و اون به روم لبخند جدی و مردونه ای زد.گوشی رو روی گوشش گذاشت و نشست روی صندلی ی پایه بلند و مایک گرد و تنظیم کرد مقابلش.چشماش و آروم بست و دستاش و روی گوشی سیاه رنگ گذاشت و هم نوا با موزیک بی کلام و به شدت آرامبخش شروع به خوندن کرد و با شروع هنرش ، چشماش و باز کرد و خیره شد توی چشمای من و خیلی جدی ، ترانش و وصل کرد به قلبم ، لبخندم محو شد اما آرامش..عجیب پررنگ شد.انگار داشت برای من می خوند! برای پریزادی که این روزها لبخند و یادش رفته بود و اون شده بود دلیل لبخندش..جامون برعکس شده بود ، یک بار من شده بودم معجزه ی لبخند و آرامشش و حالا نوبت اون بود انگار..حس می کردم از قبل همه چی مهیا شده بود برای این لحظه ، برای این شکوه.دستم و روی بازوی برهنم که
به خاطر تیشرت آستین حلقه ایم بیرون بود کشیدم و بوی سیب میونمون پیچید.همه تن چشم شده بودم برای دیدنش و گوشام با آرامش نت هاش ، نئشه شده بودند.این لحظه رو خدا باید ازمون عکاسی می کرد..باید صدامون می کرد و می گفت: بگین سیب..
الهی خوشی هم قدم باشه با تو..الهی که چشمام نبینه غمات و..
الهی نبینم که بی تکیه گاهی..فقط شادیات و ببینم الهی..
می خوام بشنوم دلخوشی هات و دیدی..به هر آرزویی که داری رسیدی..
نبینم که دلگیری از این زمونه..می خوام لحظه های تو آروم بمونه..
الهی..دلت نگیره از سیاهی..بگو بگو که روبراهی..روبراهی..
الهی..دلت نگیره از سیاهی..بگو بگو که روبراهی..روبراهی.
می خوام لحظه لحظت پر از عشق باشه..دلت خونه ی امن خوشبختیا شه..
می خوام پنجرت تاابد باز باشه..تا دستای تو بال پرواز باشه..
چقدر خوبه روی لبت خنده داری..یه تصویرروشن از آینده داری.
می خوام تا ابد چشم ازت برندارم..به جز آرزوت آرزویی ندارم..
الهی..دلت نگیره از سیاهی..بگو بگو که روبراهی..روبراهی..
آهنگ تموم شد اما ما هنوز بهم خیره بودیم ، من با چشمایی که بغض این بارش ون از شادی بود و لبخندی که قرص و محکم سرجاش برگشته بود و اون با یک مهر عمیق..گوشی رو از روی گوشاش برداشت و دور مایک قرار داد و با تکون لب هاش من و به منطورش رسوند: الهی دلت نگیره از سیاهی..
طاقت نیاورم ، پرواز کردم به طرف اون اتاقک و با باز کردن درش ، اون و هم کنار در دیدم، این بی تابی های مشترکمون و دوست داشتم ، خودم و توی بغلش پرت کردم و دستاش حصارم شدند و صداش معاشقه راه انداخت با گوشام: فقط شادیات و ببینم الهی..و فراموش شد..همه چیز به همین راحتی تموم شد.

ادامه دارد…

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار